فراسوی ...
زندگی می گوید: اما باز باید زیست، باید زیست ، باید زیست !...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 مهر 1389 توسط د. رضایی | نظرات ()

بزن باران بهاران فصلِ خون است

خیابان سرخ و صحرا لاله گون است

بزن باران که بی چشمان ِ خورشید

جهان در تیه ِ ظلمت واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکارخلق وصید خام کردند

بزن باران خدابازیچه ای شد

که باآن کسب ننگ ونام کردند

بزن باران نسیم از رفتن افتاد

بزن باران دل از دل بستن افتاد

بزن باران به رویشخانهء خاک

گـُل از رنگ و گیاه از رُستن افتاد

بزن باران که دیوان در کمین اند

پلیدان در لباس ِ زُهد و دین اند

به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان

عَلمداران ِ وحشت خوشه چین اند

بزن باران ستمکاران به کارند

نهان در ظلمت ، اما بی شمارند

بزن باران ، خدارا صبر بشکن

که دیوان حاکم ِ مُلک و دیارند

بزن باران فریب آئینه دار است

زمان یکسر به کام ِ نابکار است

به نام ِ آسمان و خدعهء دین

بر ایرانشهر ، شیطان شهریار است

سکوت ِ ابر را گاه ِ شکست است

بزن باران که شیخ ِ شهر مست است

ز خون ِ عاشقان پیمانهء سرخ

به دست ِ زاهدان ِ شب پرست است

بزن باران وگریان کن هوا را

سکون بر آسمان بشکن ، خدارا

هزاران نغمه در چنگ ِ زمان ریز

ببار آن نغمه های آشنا را

بزن باران جهان را مویه سرکن

به صحرا بار و دریا را خبر کن

بزن باران و گــَرد از باغ برگیر

بزن باران و دوران دگر کن

بزن باران به نام ِ هرچه خوبی ست

بیفشان دست ، وقتِ پایکوبی ست

مزارع تشنه ، جوباران پُر از سنگ

بزن باران که گاه ِ لایروبی ست

بزن باران و شادی بخش جان را

بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم

بپا کن پرچم ِ رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش ، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را

ز دامان ِ بلند ِ روزگاران

............................................. م. سحر






 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط د. رضایی | نظرات ()

 قاصدک! هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک!
 در دل من ، همه کورند و کرند
 
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گویند ،
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
 
قاصدک! هان ، ولی... آخر... ایوای!
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ،آی!کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جایی ، در اجاقی ؟
-طمع شعله نمی بندم-
خردک شرری هست هنوز ؟
 
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .



نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مهر 1389 توسط د. رضایی | نظرات ()
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

طوفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام ما.
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما...

----------------------------------------------- فروغ فرخزاد




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 شهریور 1389 توسط د. رضایی | نظرات ()

موجها خوابیده اند،آرام و رام،
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند،
آبها از آسیا افتاده است.

در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید بگوش.
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناکان بی فغان و بی خروش.

آهها در سینه ها گم کرده راه،
مرغکان سرشان بزیر بالها.
در سکوت جاودان مدفون شده است
هر چه غوغا بود و قیل و قالها.

آبها از آسیا افتاده است،
دارها برچیده،خونها شسته اند.
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکُبنهای پلیدی رُسته اند.

مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست.
یا نهان سیلی زنان،یا آشکار
کاسه ی پست گدائی ها شده ست.

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان.
و آنچه بود آش دهن سوزی نبود.
این شب ست،آری،شبی بس هولناک؛
لیک پشت تپه هم روزی نبود.

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه می گویم فغانی برکشم،
باز می بینم صدایم کوته ست.

باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده،با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فریادها،
گویدم گوئی که :«من لالم،تو کر.»

آخر انگشتی کند چون خامه ای،(1)
دست دیگر بسان نامه ای.
گویدم«بنویس و راحت شو-» برمز،
«-تو عجب دیوانه و خودکامه ای.»

من سری بالا زنم،چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر،
هر چه از آن گوید، این بیند جواب.

گوید «آخر...پیرهاتان نیز...هم...»
گویمش «اما جوانان مانده اند.»
گویدم «اینها دروغند و فریب.»
گویم«آنها بس بگوشم خوانده اند.»

گوید«اما خواهرت،طفلت،زنت...ی»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اینجا دم از کوری زند،
گوش کز حرف نخستین بود کر.

گاه رفتن گویدم-نومیدوار
و آخرین حرفش -که:«این جهل استو لج،
قلعه ها شد فتح؛سقف آمد فرود...»
و آخرین حرفم ستون ست و فَرج.

میشود چشمش پر از اشک و بخویش
میدهد امیّد دیدار مرا.
من به اشکش خیره از این سوی باز
دزد مسکین برده سیگار مرا.

آبها از آسیا افتاده ؛ لیک
باز ما ماندیم و خون این و آن.
میهمان باده و افیون بنگ.
از عطای دشمنان و دوستان.

آبها از آسیا افتاده؛ لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی.
و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی؟»

آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئی بالا تکاند و جام زد.
چتر پولادین ناپیدا بدست
رو به ساحل های دگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین،ما ناشریفان مانده ایم.
آبها از آسا افتاد، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم.

هر که آمد بار خود را بست و رفت .
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.
زآن چه حاصل،جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل،جز فریب و جز فریب؟
باز میگویند:فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود.
کاوه ای پیدا نخواهد شد،امید!
کاشکی اسکندری پیدا شود.


                                                                      م-امید
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
(1).قلم




درباره وبلاگ
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :